وقتی «پاگوی»، سایه سلطهاش را بر «چوگان» گستراند...
هر عصری، مشخصهها، جذابیتها، خاطرخواهیها و ضروریتهای خودش را دارد. در هر عصری، بستگی به حالوهوا و فرهنگ و امکانات حاکم بر همان عصر، هر ورزشی، اولویتهای خودش را داشته.
در طول این تاریخ دیرینه، گاه تیراندازی بوده که بر کماناندازی و نیزهپرانی میچربیده، گاه، دوندگی شاطران، دوندهها را به سوگلیهای اجتماع و دارندگان مقام ممتاز قهرمانی، شهره کرده، گاه همهچیز در خاک زورخانه خلاصه شده و گاه شاید «ورزش اول» ما در برهههایی از تاریخ، در سوارکاری و شطرنج و چوگان و قایقرانی خلاصه شده است.
بستگی به این دارد که ایرانیها در کدام ورزش، «پیشرو» بودهاند. یافتهها نشان میدهد که ایرانیها، یازدههزار سال پیش از میلاد مسیح، با تیر و کمان آشنا بوده و بعدها در تکامل آن کوشیدهاند. نقش و نگارهای «جام حسنلو» از محبوبیت ورزش مشتزنی در هزاره پیش از میلاد خبر میدهد.
جام «ارجان» (متعلق به 900سال پیش از میلاد) از یکهتازی ورزشهای آکروبات و ژیمناستیک، به صورت میدانی و جشن ایرانی، نکتهها دارد. مسابقات اسبسواری در عصرهایی از تاریخ و اسطوره، گل سرسبد ورزشهای ما بوده. نزدیک به 2500سال پیش از میلاد، ساکنین منطقه کرمان و سیستان در بازیهای فکری، درخشیدهاند.
اما گل سرسبد تمام ورزشهای ما که روزگاران بسیاری، حکم «ورزش اول» را یدک کشیده کشتی پهلوانی ماست که با آیینباستانی مهر و میترایی پیوندها دارد و خاستگاه آن با اسطوره کشتی گرفتن مهر با خورشید، درمیآمیزد. پیروان مهرباستان برای پرورش جسمانی و اخلاقی خود، در غارها، تن به پرورش جان و تن میدادند و در باورشان نمیگنجید که روزی یک ورزش وارداتی عالمگیر (فوتبال) همه این ورزشهای ملی-باستانی ما را توی سوراخ موش بیاندازد!
به همان سان که امروزه، رسانهها از ستارهها، اسطوره میسازند، مهریان نیز از پهلوانان خود، افسانهها میساختند. همین چوگانی که امروزه از یادها گریخته، روزی روزگاری ورزش اول ما بوده.
همین ورزشهایی چون سوارکاری و شمشیربازی و کشتی و شنا و دوومیدانی که با ورود دین اسلام به ایران و تایید و تشویق این ورزشها، جوانها را عاشق برازندگیهای موجود در آنها کرد، امروز تحت سلطه فوتبال تیفوسی و تیفوس فوتبال، اندک شرری از خود به جا گذاشته است.
همین فوتبالی که با یک کرشمه، همه ورزشهای سنتی ما را خاکستر کرد، در روزگار پیش از گسترش قوانیناش، با مردمی مواجه بود که عاشق بادبادکبازی و لیلیبازی و طنابکشی و توپبازی بودند و به عنوان فعلی کافرانه به لباسهای ماماندوز توپچیهای وبایی نگاه میکردند. سلطه فوتبال بر ایران و جهان، چنان در پلکزدنی اتفاق افتاد که «گردک»(پهلوانک)ها جای خود به توپچیها دادند و در زوال خود غرق شدند.
اصلا به پلکزدنی، همه نقشهایی که از دورههای گوتیها، ایلامیها، هخامنشیها، اشکانیان، سلوکیان و ساسانیان بر دیوارنگارهها و جامها و ظروف نقش بسته بودند چنان سریع جای خود را به میراث گوتنبرگ و نگارههای کاغذی دادند که نفهمیدیم چه شد و غافل ماندیم از اینکه ما همان فرهنگ ارزشمند را با خردهفرهنگ حاکم بر رشتههای جدید وارداتی مخلوط کنیم و «سبک ایرانی» را در فرهنگ جهانی ورزش، شهره کنیم.
سلطه فوتبال، چنان سریع رخ داد و فرهنگ پهلوانی ورزش ما را زمین زد که هیچکس به فکر اختلاط فرهنگی آیین عیاری با تفکرات حاکم بر ورزشهای مدرن نیفتاد. ما دستبسته تسلیم تجدد و فوتبال متجددانه شدیم.
ما میتوانستیم نظام فوتبال را با آیینباستانی مهرپرستی و هفت مرحله پرورشی موجود در آن و یا با آیین پهلوانی و سلسله مراتب حاکم بر آن، درآمیزیم و گونهای جدید در نظام جهانی فوتبال بسازیم. ما از آداب و مراتب آیین عیاری (قدح نوشیدن و میان بستن و سراویل پوشیدن) میتوانستیم الگو بگیریم و صاحب سبک باشیم.
هدف عیاران از قدحنوشی، نوشیدن آب و نمک بود که به آن «جام جوانمردی» گفته میشد. این کار نمادین به منظور نگه داشتن حق نمک بود و نمک به «عدالت» اشاره داشت. عیاران را عقیده بر این بود که «همهچیز از نمک، اصلاح پذیرد».
هدف عیاران از «میان بستن»، پذیرفتن نشانه شجاعت و خدمتگزاری بود. آنها «پیشبند»ی به نام«نوطه» یا «محزم» به کمر میبستند که نشانه رفتن به کارزار بود. و «سراویل» نیز همانا پوشیدن شلوار فتوت بود که اشاره به پاکی و دوریگزینی از لذات نفسانی داشت. پس چنین بود که عیار جوان میتوانست با «نوشیدن و بستن و پوشیدن» عضو گروه جوانمردی گردد.
فوتبال خیلی زود، جذبه کهرباییاش را به جامعه، تزریق کرد. ما صدها سال بود که ورزش اولمان را در ورزش پهلوانی خلاصه میکردیم و پهلوانها، نور چشم جامعه شده بودند. آنها حتی در عصر شاطری هم که دوندگی ارج و قرب یافت، زیر سایه دوومیدانی قرار نگرفتند و همچنان، ورزش اول ماندند.
اینکه فوتبال، در همان سالهای اول حضورش، ملتی را دنبال خود کشاند، شاید برای این بود که کشتی پهلوانی، به اضمحلال فرهنگی خود داشت نزدیکتر میشد. دیگر، پهلوانان درباری شده و از مردم، فاصلهها گرفته بودند. دیگر دست پهلوانها، شفاگر نبود.
دیگر ورزش پهلوانی، چشم و چراغ مراسم آغاز سال و سالروز تولد «ظلالسلطان»ها شده بود. دیگر پهلوانها، از گودها خارج و به پهلوان خانهزاد ملّاکها و فئودالها و سلاطین تبدیل شده بودند. دیگر پهلوانها داشتند «تاجبخش» میشدند! چنین اضمحلالی وقتی با ورود فوتبال توام شد، ملتی را دنبال خود کشاند، تا جایگزینی شایسته و بایسته، برای ورزش اولشان که سالها و قرنها با فرهنگ عامیانهشان امتزاج یافته بود پیدا کنند.
چنین بود که فوتبال، در پلک به هم زدنی به ورزش اول ایرانیان تبدیل شد و فرهنگ غریبهای را با خود آورد که اگرچه «مدنیت» داشت اما جای خالی فرهنگ سنتی را پر نکرد. و دیگر یادمان رفت که روزگاری گردونهسواری (ارابهرانی) ورزش اول ما بود.
اگر آن روزها ایزدان به اسبهای قدرتمندشان میبالیدند امروزه ما به ستارههای کاغذیمان مینازیم. گردونهسواری، در پایان دوره هخامنشی از رونق افتاد و چیزی از آن به دوران اشکانیان و ساسانیان نماسید!
(ارابهرانی) ورزش اول ما بود.
اگر آن روزها ایزدان به اسبهای قدرتمندشان میبالیدند امروزه ما به ستارههای کاغذیمان مینازیم. گردونهسواری، در پایان دوره هخامنشی از رونق افتاد و چیزی از آن به دوران اشکانیان و ساسانیان نماسید!
نگاه کن. از قدیمیترین ورزش ما چیزی نماند. سوارکاری اگر روزگاری، ورزش اول ایرانیان بود و امروزه به دومین صنعت پردرآمد جهان تبدیل شده، ببین چه بر سر ما آمد که همان ایران که قطب پرورش اسب در جهان بود و در کتابهای تاریخنویسان به سوارانش بالیده، امروزه اسبهای خود را نیز به زوال کشانده است.
امروزه از اسبهای خزر چه مانده است؟ امروزه تنها اسبهای ترکمن ماندهاند که در ترکمن صحرا شوری به پا میکنند و در میدان پیر گنبد هر اسبی که میدود از نژاد دو خون است و اصالت اسب ترکمن، به یغما رفته است. اگر روزگاری ترکمن صحرا به اسبهایش مینازید امروز به والیبالش مینازد.
ما که اسبهایمان آنقدر عزیز بودند که به عنوان هدیهای باارزش، قربانی ایزدان میکردیم و اسب را همسنگ مرد دلیر تلقی میکردیم و از الهه آناهیتا میخواستیم که برای ایرانیها یا اسبهای تیزرو و خوشرنگ و گردونههای استوار ارزانی دارد، امروزه روز، که صنعت اسب میتواند به توسعه کشور کمک کند تبدیل به واردکننده اسبهای دست دوم بریتانیاییها شدهایم تا خون آنها را با خون مادیانهایمان بیامیزیم و نژادی تحویل دهیم که ایرانی نیست، ترکمن نیست، عرب نیست اما مدرن است! (دوخون است)
اهمیت اسب در جوامع آریایی، اهمیتی غیر قابل کتمان بود. کاوشهای باستانشناسی نشان میدهد که در اوایل هزاره نخست، لرستان و کرمانشاه و اصفهان، از مراکز بزرگ پرورش اسب در جهان بودهاند و مردمان این نواحی با فروش اسب به تمدنهای بابل و آشور و ایلام، بسیار ثروتمند شدند.
گذشت آن عهد که پارسیان به کودکان خود بیش از هر چیز راستگویی و سوارکاری و کمانگیری میآموختند. گذشت آن روز که ساسانیان به دخترکان خود اسبسواری میآموختند. گذشت آن روز که «دوشان تپه» قیامت شد. فوتبال، در چشم به هم زدنی، دوشان تپه را هم فتح کرد. بدون خون و خونریزی!
یاد روزهایی خوش باد که شطرنج ورزش اول ایرانیان شد. بوذرجمهر دانشمند هندی را شکست داد و شطرنجبازان ایرانی قدرت ابداع و ابتکار را جایگزین ورزشهای جسمانی کردند.
یاد روزهایی خوش باد که پرتاب نیزه، ایرانیان را ورزیده کرد.
یاد روزهایی خوش باد که کمانداران ایرانی، تیراندازی را ستایش کردند و آرش تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز رفت و به کنار جیحون فرود آمد و جان بر سر کمندش نهاد.
یاد روزهایی که واعظ کاشفی درباره آداب کمان نوشت: «اگر گفتند کمانداری از که آموختی؟ بگوی در این است که از سید الشهدا، حمزه، که پیوسته تیر انداختی».
و یاد روزهایی خوش باد که چوگان، ورزش اول ما بود.
چون اسکندر تصمیم گرفت به ایران حمله کند، دارا، گوی و چوگانی برایش فرستاد تا به جای کشورگشایی، به بازی چوگان دل دهد! یاد روزهایی که چوگان شیرین بود و «شیرین» با رقیب عشقی خود شرط بست که با هم چوگان «بازی» کنند و هر کس برد، خسرو، مال او شود!
یاد روزهایی که انگلیسیها، چوگان را از ما دزدیدند و در سراسر اروپا و آمریکا ترویج کردند و اکنون از چوگان برای ما جز حسرت چیزی نمانده است. همین مایی که روزگاری، کودکانمان پیاده چوگان میکردند و جوانانمان سوار بر اسب، در «گویزنی» شهره جهان بودند.
لابد اگر الان دوران ساسانی بود ما در چوگان قهرمان المپیک میشدیم. مایی که وقتی چوگان را بعد از دوسانداختیم. و نام فوتبال را گذاشتیم «پاگوی»!
ده تعطیلی، در سال1897 میلادی دوباره در تهران زنده کردیم دیگر فوتبال داشت سیطرهاش را آرام آرام بر همه جای جهان، میگستراند. پس گوی چوگان را بر کناری نهادیم و گوی بزرگ 8تیکه چرمی، زیر پا این وبا، همهچیز را با خود خاکستر کرد. اکنون نه یادی از چوگان سیاوش و افراسیاب بر دل ما مانده و نه افتخاری در ورزش عصر مدرنیته.
تنها یاد چوگان بر نگارههای عصر صفوی مانده است: از مکتب تبریز و منسوب به مظفر علی، مکتب شیراز و مکتب قزوین و مینیاتورهای مکتب خراسان و هرات.
چندین دهه، کشتی پهلوانی بقیه ورزشها را از پا درآورد و خود آن نیز به دست فوتبال کشته شد. دیگر نه از «چرتا» (زمینهای مخصوص مسابقات اسبدوانی در عصر هخامنشی) یادی مانده و نه از پیکهای دونده که هر کدام میتوانستند به تنهایی، قهرمان ماراتن باشند.
نه از جشن شاطران در اصفهان، اثری مانده و نه از «باد»پایان که در جشن شاطری، از صبح تا غروب، مسافت 198کیلومتری را باید میدویدند. دوندههایی با پاهای عریان و پیراهنی از کتان ساده و نازک و کلاهی که با چهار پر پرنده تزئین میشد. بادپایانی که اگر قهرمان میشدند خلعتی از شاه میگرفتند و پانصد تومان پول نقد و حکم منصب شاطرباشی را.
شاطرانی که هنگام دویدن، کولهباری نان بر دوش و مشک آبی به کمر حایل میکردند و تیر کوتاه سفیدی را باید بر خط پایان میگذاشتند. اگر شاطران و رسم شاطری ما امروزه پا برجای بود ما در عرصه دوهای استقامتی جهان چه میکردیم؟
از ژیمناستیک ما چه خبر؟ ما کجای جهانیم؟ مایی که سفالینههای باقیمانده از هزاره چهارم پیش از میلادمان در تپه موسیان در نزدیکی شوش و سفالی که از سیلک بهجا مانده است و نشانگر ژیمناستیک در ایران قدیم است، آیا میتوانیم اکنون به ژیمناستیکمان افتخار کنیم. جام شگفتانگیز مفرغ «ارجان» که از سدههای هشتم و نهم پیش از میلاد مانده، نشانگر عملیات آکروباتیک ایرانیان است.
ایرانیانی که وقتی مرحوم میرمهدی ورزنده از بلژیک برگشت و بغل شمسالعماره، باشگاه آموزشی ورزشهای مدرن ژیمناستیک و شمشیربازی را راه انداخت خیلیها به او خندیدند که این الک دولکها برای چیست؟ که چی بچههای ما کله معلق بزنند و پشتک وارو بروند.
میرمهدی را خون دل خوراندند. بدبخت ورزنده، هرچی از شمشیربازی ایرانیان در 1500سال پیش از میلاد گفت، شوربختانه هیچکس جدیاش نگرفت. هرچی از اسدا... خان اصفهانی برجستهترین شمشیرساز عصر صفویه گفت که اکنون بیش از 300شمشیرش در موزههای جهان نگهداری میشوند همه گفتند تو میخواهی چاقوهای دسته صدفی ساخت زنجان را از دست ما بگیری و یک ورزش قرتی تحویلمان بدهی!
شنا را نگاه کن. کم میماند ستارههای ما در استخرهای المپیک غرق شوند. انگار که استخرهای منظریه و باغ فردوس شمیران با سن و سال هفتادسالهشان، به گل نشستهاند. انگار نه انگار که ما شناگران قابلی بودیم، البته اگر آب بود!
انگار نه انگار که به نوشته یونانیان، «ایرانیان به اطفال خود، گذشتن از رودخانه را بدون تر شدن جامه و سلاح، تعلیم میدادند». انگار نه انگار نیروی دریایی هخامنشی از قدرتمندترین نیروهای جهان بود و مهرهای به جا مانده از هزار چهارم پیش از میلاد از قابلیت شناگران ایرانی، قصهها دارد.
انگار نه انگار مشتزنی ورزش اول ما در سالهای 1400 تا 700 سال پیش از میلاد بوده و در نگارههای جام حسنلو، این نشانهها، به وضوح دیده میشود. انگار نه انگار مشتزنان ما، شیران را با مشت از پا درمیآوردهاند و دستکشهای فلزی و چرمی به جا مانده از گذشتههای دور، نشانگر ترویج این ورزش در ایران باستان است.
اما امروز از مشتزنی ما چه مانده است که همچون برگ چغندر بر خاک میافتیم؟ وزنهبرداری چطور؟ چرا با وجود سلماسیها، نامجوها، نصیریها، رضازادهها و بهداد سلیمیها، همیشه زیر سلطه فوتبال و کشتی ماند و هرگز نه به ورزش اول ما تبدیل شد و نه به ورزش ملی ما. همین مایی که وقتی کشتی را به پای فوتبال قربانی کردیم و فوتبال، ورزش اول کشور شد هیچ چارهای نماند که برای حفظ «خاطرخاله»! اسم کشتی را گذاشتیم ورزش ملی که بیشتر از این پاسوز فوتبال نشود.
چرا این پیشینه بر یاد کسی نمانده؟ چرا تندیسهای مفرغ لرستان که نشانگر پهلوانان وزنهبردار ایران باستان است در موزهها بیچشم مانده است.
چرا هیچکس یاد فتوتنامه سلطانی نمیافتد که «اگر پرسند برداشتن سنگ گران، از که مانده؟ بگو از ابراهیم خلیل(ع) که چون خانه کعبه را بنا نهاد از 5کوه سنگ میآورد. چرا این پیشینهها، این فرهنگ، این درخشندگی بر سینه امروزیان نمانده؟ چه شده است که ورزش وارداتی فوتبال، اینچنین وحشیانه بر همه دار و ندار ما، بر همه ماندههای ما، سلطه یافته است. انگار آغاز پیدایش جهان با پیدایش فوتبال، ربطی گریزناپذیر دارد و اینک این ماییم که جهان، پیشینهمان را به یاد نمیآورد. هیچ و دیگر هیچ!
«ارجان» سخن بگو!
این وبلاگ شخصی است و سعی داریم ، تا وارد هیچ گرایشی نشویم ؛ از اسمش پیداست ، موضوع ها بصورت سلیقه ای و در حوزه هنر ،ورزش و مشارکت در سرمایه گذاری است. سپاسگزار خواهم بود ، تا در ارائه نقطه نظر ، پیشنهاد و یا انتقادهای سازنده ما را یاری فر مایید .